يک غزل از يک دوست

23508966


امروز يه غزل از دوست خوبم«بهجت فروغي» مهمون منه. خودمو دو سه روز ديگه بخونين!

:
بتاب در تن هم تار و پود قالی را
بباف موی پريشان و دست خالی را

بجای حاشيه با کرک های خاکی رنگ
بکش به دار ترک های خشکسالی را

بگير نيمه ی نخ را و از کمر بشکن
بباف در دل شالی زنی شمالی را

وبعد کشت و درو پای قالی اش بنشان
که پر کند همه ی خانه های خالی را
XXX

رديف رنج به پايان نمی رسد شاعر!
بچين اضافه ی رج های احتمالی را

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امير

سلام. با شما در «غزل معاصر» آقا فري آشنا شدم. شما هماني هستيد كه فاميلتان را براي آقا فري بخش كرده بوديد. درسته؟! تمام اين صفحه را خواندم و لذت بردم. اون غزل ماه ماه ماه خيلي ماه بود!

maryam

سلام زينب جان . زيباست گلکم . خيلی . مثل خودت . مثل افکارت . مثل روحت . مثل زندگی ... به سياره ی من هم سرکی بزن . من و گلم منتظر صدای قدمهات هستيم . سبز باشی . ايدون باد .

جليل

سلام! غزل خوبی بود. نمی خوای سری به من بزنی!

babak

سلام قشنگ بود. قبلا لااقل سر می زديد و من را هم خبر می کرديد که آپديت شد به هر حال صلاح مملکت است ديگر قربانت.

حسن عليشيري

سلام! از آشنايی با شما و وبلاگتان خوشحالم! وبلاگ زيبا و به ياد ماندني داريد. واقعا لذت بردم. شاد باشيد.

داروک

سلام. غزل دوستتان بسيار زيبا بود . بی هيچ کم و کاستی . منتظر خودت هستم .موفق باشي

jame shenase bozorg

baba damet garm

سيامك

سلام دوست من ! غزل زيبايی بود که جای تبريک دارد . از شاعرانی که تصاويرشان را نيمه کاره رها نمی کنند و پرداختی مناسب می کنند خيلی خوشم می آيد . اين بيت ۳ را ببين ! همه تصوير به جا ، صحيح و با کلمات مناسب بيان شده است ... باز هم ممنون از لذتی که به واسطه اين شعر عرضه کرديد . شاد باشی