تو روح دوباره ای در من

جان دوباره ای در من

حتی جسم دوباره ای

در من

بمان!

من با تو بیشترم

با تو از تو از خودم فراترم

با تو مکررم

درمن بمان!

در من بهاریست

رستاخیز!

غوغا می کند روز و شبم را

در من با تکان های تو بیداری است

در من با دست های تو رستگاری است

در من بمان!

در من بخواب آرام

با صدای قلبم که بی تاب توست

در حصار تنم

که بهار خواب توست

در من بخواب

 از من

جدا می شوی با همه ی دردهای دنیا

می دانم

همۀ فصل های گرمم را گم می کنی

در همهمۀ «موشها و آدم ها»

در من بمان

آرام

این شبهای منبسط خرداد

ماه را.

 

/ 19 نظر / 61 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین موسی وند

سلام دوست عزیز و پس از مدت ها ... دعوتید به خوانش و نقد داستان با امید به تداوم [گل]

مهدی

سلام شاعر زیباسخن به وبم حتما که نه اما سری بزن و نظرتو راجع به شعرام بگین

زهرابلیوند

سلام به روزم باغزلی.... بااحترام دعوتید[گل]

محدثه حسینی

دوست عزیز سلام وبلاگ ولابلا با بخش تازه ای از رمانم به روز شد http://www.velabla.blogfa.com/ منتظر نگاه و راهنمایی شما هستم با احترام: محدثه/13 ساله/تهران

ایزانلو

سلام و عرض ادب با یک غزل در خدمتتون هستم...

مهدی آخرتی

سلام دوست خوبم دعوتید به شعرهای من این وبلاگ زود به زود به روز می شود

ابجی

فوق العاده بود. بهار همیشه با خودش حرفهایی از جنس ارامش میاره.[گل][گل]

بامداد سیاه

سلام انسان، حیوانِ متحرکی ست خون جامد، دررگهایِ حرکتش باقی ست شیطنت می کند، طمعِ داشتنت با سلولهای مغزم چرا که ارتباطِ معنی داریِ عمیقی، بین انرژیِ تن ها برقرارمی شود، وقتِ رفتنت و حجمِ بادِ صبحگاهِ کنارِ ساحل ها بغضِ مرغانِ ماهی خوار را به آسمان نمی رساند مگر چشمانِ تو کیمیاگرانِ صبورِ محبت اند که چنین مرموزانه، صبحِ پیروزی را به نظاره نشسته اند کدامین انحنایِ صورتی رنگِ بی مروت، در ذهنِ خاطره هایِ تو جاری شد که چنین طلب کارانه، مرگِ دقایقِ بی نظمی را به دیوار آویخته ای کمتر از تجربه ی "تن" نیست، دیدنِ لبخند کمتر از رنجِ دوزخ نیست، استرسِ دوری کمتر از سوت سوتِ تجهیزاتِ سی سی یو نیست، بوقِ انتظار گوشی به پشتِ اتوبانِ آزادی بیا ... با چندین شعر به روزم و منتظر شما [لبخند]

عابد اسماعیلی

سلام خانم چوقادی هنوز شما را با کارهای فاخر کلاسیکتان بیاد می اورم پدر من هم یکروز من را بین یک گله سگ در تاریکی ماه تنها گذاشت و بعدها گفت می خواستم ترست بریزد. واقعا هم ترسم ریخت. این سگها را همیشه می بینم که هیچ غلطی نمی توانند بکنند. در خواب و بیداری. در عوض عاشق ماه شدم. با مطلبی به روزم

محمد

پایان بندی خوبی داشت ولی می تونستی از خلاقیتت استفاده کنی و این احساساتی گری بیش از حد را به سمت ملموس بودن سوق بدی نه اینکه فقط آخر کار این ملموس بودن را نشون بدی تو اون قسمت غوغا می کند روز و شبم را تا قبل از موش ها یک سیر انتزاع گرایانه با این رویکرد که به سمت عنصر ها سوق دهی داره شما را از یک شاعر خارج می کنه یعنی ناهنجاری شعر را تبدیل به یک موقعیت خاص می کنه به امید شب ها ی بهتری