با حال و هوای زادگاهم

حتی

احساس گناه می کنم

وقتی تو نیستی.

/

تنها خاطره ای متناوب است

که فصل هام را

روی سنگفرش های ناتمام می کشاند

//

خاطره ای متناوب است

با دست های خشکیدۀ گلی

که گلدان چندم  سفالی را

گلدان خالی را

در نفس نفس هام

می شکاند

///

 شانۀ روزهام را

سرفه های مزمن «من اینجام» را

در هوای خشکیدۀ گلی

می تکاند

////

حال و هوای زادگاهم

گرفته است.