شبیه اتاقی که خالیست اما
نه! مانده است مشتی ورق پاره در من
و یا مثل آواری از برف و بوران
و یک گرگ زخمی بیچاره در من
که هی ناله در ناله می نالد از درد
... و هی زوزه در زوزه دور خودش ... پس
فلسطین دستان گرم تو کو؟ کو؟
که مانده است صد شعر آواره در من
مرا می بری لحظه ای تا نگاهت
مرا می کشم باز تا بی خیالی!
در این تاب و بی تاب پیوسته، دائم
که تابیده مانند گهواره در من
در این رفت و برگشت از خویش تا او
در این هرم مرموز گنگی که دارم
در این که چه اندوه بی انتهایی
تنیده است خود را به یکباره در من
دلم ارگ بم هم که باشد برایت
فرو ریخته بارها و تکیده
کسی بار درد مرا حس نکرده
بجز نخل ها نخل های خمیده...