یک شب گرم و تیر و تیره مرا   یک نفر دیده بود مستامست

که به سوی خودش روانه شد و    رفت توی اتاق و در را بست

زیر لب چند بیت حافظ خواند   تا خودش را دوباره پیدا کرد

گرم یک روز خواب و بیداری   به خداوند  تکیه داد و نشست

به خداوند تکیه داد و گریست   به خداوند تکیه داد و نوشت:

ای حضور همیشه در آغوش! ای خیال همیشه دور از دست!

ای خیال... چه لاک ناخن هام   رنگ این روزهای کم رنگ است

سرد و بی روح و مات و افسرده   با خداوندی ات هماهنگ است

من برایت چقدر می مردم   تو برایم چقدر می مردی!

من غزلهام رنگ ماندن بود  من غزلهام... خوب یادت هست؟

من تمام شب از تو می گفتم   من تمام شب از تو پر بودم

من تمام دلم برای تو بود   من دلم ...«گوش می کنی یا رب؟»

من دلم بی شک از تو جاری بود   من دلم در سکوت می گیرد

من دلم در سکوت می پوسد   من ِ بی تاب های و هوی پرست!

مات می مانم ات کنار خودم   تو فقط گوش می کنی انگار

تو فقط گوش می کنی عمریست  از همان یک هزار و سیصد و شصت.

من فقط گوش می کنم باشد!   آخرش این سکوت خواهد مرد

آخرش حرف می زنی روزی...

آخرش

نرمۀ سکوت شکست!