دمپایی وصله پینه اش را پوشید

از باغچه برگ برگ مو ها را چید

آرام نشست مثل هر شب لب حوض

پس دلمه ی تنهایی خود را پیچید

 

یک زمزمۀ تکیده میراث من است

بی تاب ترین قصیده میراث من است

لب ورچیدم تمام عمرم بی تو

این چینی لب پریده میراث من است

 

بگذار که این خبر به هر سو ببرند

تا شرم مرا دوباره از رو ببرند

از عطر تو کافیست لبالب باشم

بگذار همه کلاغها بو ببرند

 

از بس به تو فکر کرده ام یادم نیست

حرف دل من چه بود؟ حرف دل من...

در یک کفن سپید باید ببرند

ای قافیه مرده شور ترکیبت را!

 

یک شعر گرفته است دامانم را

هی زل زده چشم های حیران را

نه سیب، نه گیلاس... نه، ممنون، کافیست!

من قاچ زدم ترنج دستانم را

 

رویم سرخ و سفید و نارنجی شد

تب کردم و لب هام دماسنجی شد

در هذیان ها ردیف شعرم بودی

قافیه ی من دوباره شطرنجی شد

 

سرتاسر باغ از بر و بن خشک است

اندوه تکانده تاک را چون خشک است

چندی است که رود مرده ی ناکامم

همبستر اصفهان ناخن خشک است

 

می سوزد زخم های خشک تن کوه

می جوشد چشم های آبستن کوه

یک گله ی بی خیال آن سوی چرا

بعد از ظهر لمیده در دامن کوه