با تمام تنش کشید و کشید جای قلیان میوه ای، تی را

بعد یک دور با خودش رقصید بعد دم کرد چای هندی را

بعد حس کرد روزها گرمند  بعد روی بلور را ها کرد

بعد با دستمال بی رمقی  پاک کرد آن غبار رنگی را

بعد جارو کشید و زمزمه کرد  بعد یک مشت شاهدانه جوید

بعد انگار حس مرموزی  زیر لب هاش بود  چایی را

توی یک استکان لب پر ریخت  بعد یکباره شعر ها سر رفت

بعد هی سعی کرد  ننویسد   اینهمه روزهای سنگی را

بعد نه! قبل بود وقتی که اصفهان زنده بود و جاری بود

مثل باران که هی نمی بارد   هی نبارید آن قشنگی را

قبل از آن حس ممتد گرمی  توی رگ های شهر می پیچید

قبل از آن هیچ شاعر گنگی   پا نمی شد  قوافی "ای" را

وسط یک خیال جا بدهد... وسط یک خیال جا بدهد

وسط یک خیال جا بدهد... وسط یک خیال... چی؟! چی را؟

یادش انداخت ظرفها ماند.

:«زینب چوقادی»