من روی آخرين صندلی اين اتوبوس که تا فردا صبح اصفهان می شود دارم از گرما و تب کلمه کلمه می شوم . روان نويس می شوم . شعر می شوم .مرد سمت راست من با زانويش ضرب گرفته:دو فا سی ر می دو ...

عرق کرده ام با تب .يک شيشه nice را روی روسری ام اسپری می کنم .مرد دست زير چانه گذاشته ... حالا کلمه ها می لرزد . بوی nice می لرزد. شعر می لرزد. تلوزيون جلوی اتوبوس فيلم می لرزد.

دندان هام ضرب گرفته اند:دو فا سو ر می دو فا.... امامزاده هاشم می لرزد . مرد خيره شده به آهنگ دندان هام . به خيره شده زل می زنم .....می گویم بلند: من جنگل های مازندرانم.

يک ليوان نوشابه ی خنک کسی می ريزد توی گلوی جنگل های مازندران.می لرزد .دور ها درختی ايستاده بی که کسی گره روسری اش را شل کند و با کلمه ها بادش بزند..... بوی شالی می پيچد در من... من می پيچم در خداوند که چند ماه پيش افتاد ته اين دره با ماشين سياهش.... دره آغوش می گشايد مرا با تاب با تب ...