زل زد شبیه آهوی در دامی، چشمان خیس و خیرۀ لیلی را

بر داشت یادگار شب آخر،  زنجیر و عطر و گیرۀ لیلی را

 

دل کند یا نکند نمی دانم،  تنها اسیر قصۀ رفتن بود

روشن نکرد با خبری حتی  چشم و چراغ تیرۀ لیلی را

 

تنها کویر بود و زنی تنها  تنها کویر بود و خیالی دور

تنها خدای تنها می دانست  تنهایی عشیرۀ لیلی را

 

هی خِفت روی خِفت به قالی زد  هی اشک روی اشک به خود پیچید

هی ورز داده اند به درد انگار  روز ازل خمیرۀ لیلی را

 

لیلی چقدر واژۀ معصومی است  آرام و داغدار، پیمبر وار

باید کسی بیاید و بنویسد  روزی کتاب سیرۀ لیلی را

 

تاریخ سرزمین نمی دانم  یک عمر از "جزیرۀ مجنون" گفت

انگار مرد بود و نمی فهمید  ویرانی جزیرۀ لیلی را

 

- - - - - - - -

 

بعد از هزار روز پریشانی   برگشت توی سبز و سپید و سرخ

در مشت استخوانی خاک آلود   آورده بود گیرۀ لیلی را