سرنوشت:

به سرت زده چیزی نخوری یا به دلت ... لیلی ! آنقدر غصه خورده ای که از همه چیز حتی خودش هم سیر شده ای. نشسته ای پای آتش . پتو را پیچیده ای دور خودت. بی هیچ حسی . انگار ته کشیده باشی . انگار به قول دوستی قدیمی دنیا توی یک ژله ی سفت بسته شده باشد. هی می خواهی بالا بیاوری و نمی آید . زنگ پشت زنگ . همه نگرانند . همه دارند خواب می بینند برات. همه شده اند منجی که نکند از دست بروی و این حرفها . اما تو از همان روز های دیدنش رفته بودی . خیلی پیشتر از این حرفها رفته بودی لیلی. 

رفتم حرم . روبروی پنجره فولاد نشستم . کنارم نشسته بود . گفتم چیزی نمی خورم . من هم چیزی نمی خورم . بگذار مرگ بیاید و همه ی لیلی هارا با خودش ببرد . آرام بود و فقط گوش می داد به صدام که انگار از ته چاهی توی ژله بلند می شد . دلم می خواست سر بگذارم روی شانه اش و همه ی این سالها را زار بزنم لیلی . نشد . نخواست که بشود.

گفت آرامش... گفتم می خواهد چه کار؟ گفتم لیلی ها با آرامش تمام می شوند مثل من! طوفان کن آقا جان طوفان کن .

 کاش  دنیا توی چشم هاش اتفاق می افتاد این روزها . زلال مثل اشک . آنقدر زلال که بتوانی همه چیزش را ببینی و آنقدر روان که بشود نفس بکشی. راه بروی . حتی چیزی بخوری ...

نگرانم . گوشی را برای هزارمین بار بر می دارم و شماره اش را می گیرم . حال خودم هم از این دلداری های مسخره بهم می خورد . خجالت می کشم ازش. می دانم که می داند امید واری بیخود می دهم ... .

دلتنگم . حالا که ضامن آهو را کشانده ای به پنجره هایمان دلتنگم لیلی. اصلاْ  شعر گفته ام . شعری که به بهانه اش بشود رفت مشهد . بشود چند روزی نفس کشید و برگشت . دلتنگم لیلی دلتنگم.

۱-

نام مرا دوباره طلب کردی، آخر چگونه در طلبت باشم

با این سیاه رویی بی پایان،  ای ماه آمدم که شبت باشم

احرام اشک و زمزمه می بندم ، ای مهربان طواف ضریحت را

لطف همیشگیست که می خواهی،  مهمان عمرۀ رجبت باشم

ای سرزمین وحی، دوچشمانت ،  قربان واژه واژۀ قرآنت

یوسف که نیستم  تو بخواه آقا،  تا دست کم ابولهبت باشم

یوسف که نیستم به خدا اما ، کافیست یک اشاره کنی تا من

یکباره استحاله شوم در تو،  حتی عزیز مصر لبت باشم

لب باز کن جواب سلامم را ،نه! چشم های کور مرا وا کن

من روزه ام ، تو ماه خدا! تا کی ، حیران خوشۀ رطبت باشم؟

اینجا که روز و شب غزلستان است  ،گرم چکامه های خراسان است

مانند دعبل ابن علی ای کاش ، از شاعران منتخبت باشم

وقت  وداع آمده اما من ، این شعر را تمام نخواهم کرد

ای کاش  بعد رفتنم آقا جان ،  در ذکر های مستحبت باشم

2-

شیرین تر از انگور های عسگری، نامت

پردیس تنها قصه ای در شرح ایامت

بی شک تو از یک لطف تاریخی نسب داری

ای بره آهو های نیشابور، آرامت

هی جوجه کفتر های این شعر زبان بسته

بی تاب جایی می نشیند در بر و بامت

آخر کجای واژه می گنجد نگاه تو

وقتی نسیمی می وزد از باغ بادامت

اینجا نمی دانم که صبح چندم است آقا

که من زیارتنامۀ چشمان آرامت

را با تمام صحن ها خواندم ولی انگار

آیینه کاری ها خبر دارند از اکرامت

آیینه کاری ها خبر دارند آقاجان

گاهی که می تابد شعاع سبز اندامت

حتی ضریح از شوق می خواهد بپا خیزد

وقت زیارت خواندن آن خوش قد و قامت

اصلاً حرم احرام می بندد طوافت را

اصلاً زمین می چرخد آقا جان در احرامت

آخر کجای واژه می گنجد نگاه تو

ای شعر های شعر در پابوس الهامت

***

بی شک تو از یک لطف تاریخی نسب داری

ای بره آهوهای نیشابور، آرامت