سرنوشت:

دلتنگ که می شوی در تنهایی هات . به یاد هیچ کس که می افتی بی شک اشکی نمی ریزی... تنها خودت را نفی می کنی و خودت... لیلی!

نیمه شبی که دختری این شعر را نوشت

در گریه های هرشبۀ بی صدا نوشت:

من در تو در تو گم شدم اما چه فایده

باید از این به بعد " تو " را هم " شما " نوشت

من در شما کجام؟ که هی بی مقدمه

باید هزار قصۀ بی دست و پا نوشت

باید نباید از همه جا دوره کرده است

دستان نا امید مرا که تو را نوشت

آخر خدای مدرسه نارفتۀ کریم

روزی ضمیر سادۀ " ما " را جدا نوشت

"میم" آ " شدیم قصه همین بود نازنین

"میم" آ" شدیم قصه همین بود،

 پانوشت :

این بیت های هرزه به جایی نمی رسد

باید دوباره یک غزل از ابتدا نوشت...