شب در سکوت خالی و کشدار خانه ریخت

یک دو سه قطره باز بدون بهانه ریخت

آرام روبروی خودش ایستاد ، بعد

بی تاب گیسوان زنی روی شانه ریخت

با روشنای کوچه خودش را نگاه کرد

آنوقت از دو چشم ترش دانه دانه ریخت

مثل همیشه خواجۀ شیراز بود و او

در لابلای این غزل عاشقانه ریخت :

« ای خونبهای نافۀ چین خاک راه تو

خوشید سایه ...»  از دهنش این ترانه ریخت 

می خواست چیزی از تو بگوید که ناگهان

احساس کرد روی سرش سقف خانه ریخت

از شعر بی خیال گذشت و به خواب رفت

یک اتفاق ساده ، همین ، از خودش گریخت ...