شروع شد کلمات تو آی حضرت مست

و تکه تکه خدا را بت بزرگ شکست

و تکه تکه خدا را تبر ... نه ! آتش شد

نگاه های شما آن دو تا کبوتر مست

نگاه های شما آن دو تا پرندۀ مات

که روی شانۀ لرزان این درخت نشست

که روی شاخۀ لرزانم آشیانه گرفت

درخت سخت به هُرم پرنده ها دل بست

درخت در تب این قصه استحاله شد و

درست مثل خودم از منِ گذشته گسست

***

پرنده می شوم این بار در حوالی تان

کجاست شاخه ات ای خضر آشیانه بدست ؟