بی شک هنوز شاه تويی من کنيزکم

از چشم های قهوه ای ات تا که می چکم

بر قصه های مثنوی گونه هات هی

احساس می کنم که چه اندازه کوچکم

احساس می کنم که بدون تو نيستم

اصلا خدای من تويی اصلا تو ... دست کم

يک بار ديگر اين عطش خفته را بتاب

که روز هاست از جريان تو منفکم

من يک درخت بيدم در دشت های دور

بی تو در اين تشنج بی تاب می تکم

ای رود ! رود زنده بيا قصه را بخوان

از ريشه هر حکايت تلخی که می مکم

دشوار نيست با سيلان خيال تو

با ياد اينکه شاه تويی من کنيزکم ...