ده دقيقه گذشته از تو

شش بار صيحه می کشد گلويی تر

در یاد

از اشک

من کجام ؟

که اينطور در دست بادی که نمی وزد پريشانم

می وزم    می پاشم    له می شوم

بوی ياس   باور کنيد بوی ياس لای اين حال خراب

از حيات کدام همسايه می پيچدم

 

بالا می آورم روی دستهام اين شعر را

از بس که می پيچدم 

بالا

هنوز هم خدايی هست

که می تواند 

هنوز هم می تواند

می آورم بالا که کجا هستم

حتی توی آينه هم نه

لای اين کلمات که هرگز خوانده نخواهی شد ...

می آورم بالا

روی پل چندم ـ دفاع مقدس ـ

اصفهان چقدر خالی است

وقتی بيخبرم 

از من

چيزی نمانده

جز يک ليوان ديگر  

که بيايد بال

می زنم

که ببينمت

بال

بی خيال ديگر چيزی نمانده تماشا کنی

همه را سوزاندم برگ برگ

تنها لباسهام هويت مرا تعيين می کنند

.