ژوزف! ادامه ی اين راه بی تو ممکن نيست


undefinedشواليه ی نا موجودمن ! من...ن..م...ن.....م...
اين کلمات از من فراری اند. من من من تمام غرورم را با يک ليوان سر پر قورت داده ام . آمده ام که ناموجود بشوم با نو ناموجود که بشوم هی به «بهار و گل طرب انگيز گشت و توبه شکن» خيره می مانم ... سر می کشم... سرک می کشم که چين های تنت را توی آب رکن آباد ... خواجه می پرد وسط همه ی کلماتم که«فرصت شمار صحبت کز اين دوراهه منزل چون بگذريم ديگر نتوان به هم رسيدن» خواجه را تنها لای ديوانش می بندم ... زمزمه اش ميپيچد توی اتاق...چون بگذريم ديگر ... نتوان ..... نتوان .......به ....
سر می کشم .رکن آباد با تنت يکی شده هی موج می خورد هی موج می خورد هی موج می خورد...نتوان به هم رسيدن را پاره می کنم انگشت هام با تکه های خرقه ی خواجه قاطی شده ... مادرم جارو برقی می کشد خرقه ی زهد و جام می را . صدای خواجه بم می شود

.... نتوان به هم
.... به هم
...رسيدن

(من ادامه خواهم داشت )