از آفتاب که بگيری تا سنگفرش  پياده رو

من خودمم 

با همان لبخند و کمی خسته تر

شايد

مهتابی را که روشن کنی بدون وز وز

می بينمت

روشن

مثل آن روزها

با بوی رويال که می پيچد تازگی ها لای يقه هام

 

بی تو

اين شعر هر چه باشد نا مانوس است

من  در پياده رو با آفتاب قدم می زنم تا رود

دور می شوی مثل  برگ افرا 

 که قايق مورچه ها می شود روزی

 

در روشنايی خودم را دو نيم خواهم کرد

 من

و

 او

با خيال مورچه ها که روی تنت رژه می روند

و در پادگان چندم شکاری

هيچ چيزی نيست جز پارس  پی در پی سگها

که به سايه ی خيالت هم رحم نخواهند کرد .

اين روزها

در روشنا

می نويسم .