بر قله ی چيموباتا

در سرد ترين و جاری ترين چشمه ی دنيا

نشستم

جايی که شمن های مومن

تنها پا در آب فرو می بردند

به نشانه ی آيتی بزرگ

در چشمه نشستم

و همه چيز متوقف شد

پرستندگان

آسمان

آب

بودای هزار دست

متوقف شد

فرياد بر آوردم

مثل

گنهکاری که فرجام را

با زمهرير بسوزد

فرياد بر آوردم

پروردگارا

- پشت به بت و رو به آسمان -

پروردگارا!

پدرم آنقدر بزرگ بود که از او گريختم

و مادرم آنقدر کوچک

که برداشتم و توی قلبم گذاشتم

معشوقم را روزی که از زرد آلو

 هسته اش را به دندان گرفت

بريدم

که تو ! پروردگارا مقدر کرده بودی

مردان هسته ی زرد آلو ها را هم بتوانند شکست

بريدم

اما وفادار

حتی اگر در برابر بودا

در چشمه استحاله شوم

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

ب

شدم

از سوز اين ايمان هميشه

در برف های

چيمو باتا

راه افتادم توی دشت های ايران

توی باغهای خشک

تا  درختان

زرد آلوهای بی هسته بزايند

مثل من

آرام

با مادرم

توی قلبم

حرف می زنم