يک دختر سه ساله ی ..... نه! يک ستاره ی

غمگين تر از غروب....دو تا گوشواره ی....

نه! گوشهای خونی و لب های تشنه ی....

می گشت بی قرار نگاه دوباره ی.....

بابا کجاست ؟ اينهمه غوغا برای چيست

خورشيد مثل يک بدن پاره پاره ی

تنها غروب کرد و پيچيد توی دشت

بوی هزار مرتبه جان دوباره ی

انسان .... همان حکايت پهلو شکسته ی....

اين جا نشسته است همين جا کناره ی....

گودال خون و خاک و تو... گودال قتلگاه

مادر بزرگ ! اين منم آن ماهپاره ی ....

امروز من چقدر شبيه شما شدم

سيلی... قد خميده و آتش....نظاره ی

يک دشت جستجوی تو ! ماه ستاره ها !

يک دشت ترس و تشنگی و سنگ خاره ی....

٬٬٬

هفتاد و چند بار تو را آرزو کنم ؟

هفتاد و چند بار تو را ای سواره ی

آن اسب چوبی پر خون خدا و تو

آن نيزه ی غريبه ی .... آن بی قواره ی

بدبخت چون تو را.... نه نه! خوشبخت چون تو را.....

ديگر بس است اين هذيان درباره ی...

بايد سکوت کرد . سکوت و سکوت و صبر

تا شب که چشم های تو با يک اشاره ی

ديگر مرا بخواند پای درخت و بعد

تو خم شوی درست قد اين ستاره ی

کوچک.... چقدر با تو بگويم که تشنه ام

پايان اين عطش تويی آغاز چاره ی

آن چشم های تيره ی کنج خرابه ی

آن زائر سه ساله ی رگ های پاره ی....

آرام شد صدای غم انگيز گريه ی....

پايان گرفت اين غزل نيمه کاره ی...