ديروز صبح زلزله شد رد بم صدات

من اشک می شوم که تو را مات مات مات

می ريزم و چقدر ندارم بهانه ای

می خوانی و چقدر قشنگ اند واژه هات

تو قصه را تمام شدی با «سه قطره خون »

که ريخت از سياهی يک جفت چشم مات

که مُرد ....مُرد ليلی ديوانه ی شما

يک قصه ی هميشگی تلخ .... رد پات

را چکه چکه می شمرم تا کنار رود

بدرود شعر های قشنگی که هی صدات

با موج ها ی تشنه مرا خواند و رفت و رفت

تا «گاوخونی» همه ی عاشقانه هات

٬٬٬٬

اين برگ آخر است که می افتد و درخت

در دست باد می ش ک ن د .... تکه تکه ... دات!

ياهو ! مدد ..... مدد .... من و ديوانگی و هو

يک برگ تازه روی تمامی خاطرات

افتاد

شاهمهره ی اين صفحه

زرد

سرخ

افتاد

اتفاق

خداوند

کيش

مات!

.