نگذار تا که ساده بميرم در اين سراب
من تشنه ام لبان تو را ...آب آب آب

من کافرم به هر چه بجز چشم های تو

من مشرکم به هر چه بجز آن دو آفتاب

حالا پيامبر تری از صد هزار مست
«لاريب فيه تر» شدی از «ذلک الکتاب»

را بی خيال ....من به تو ايمان می آورم
ديگر بيا و شانه ی گرم مرا بخواب

ديگر بيا و هر چه من خسته را ببر
ديگر بيا و هر چه شب کهنه را بتاب
***
هی شعله می کشند غزل هات در تنم
تا بيت بيت می رسی ام ... هی شراب ناب

از مژه هات می چکدم روی جمله هام
از جمله هام می شوم ات اوج التهاب

هی شعله می کشيم تباتب ميان شهر
هی مست می دويم شباشب کنار آب

هی رود ... رود پير مرا مسخ می کند
می خواندم به حلقه ی مو هات ... ماهتاب

می ريزد از نگاه شما روی دفترم
لا جرعه جرعه جرعه مرا... ايها الشراب !

حالا پيامبر تری از صد هزار مست
«لا ريب فيه » تر شدی از «ذلک الکتاب»