دانشکده... کلاس ...من ... استاد ... تابلو

تنها صدای پای خودم : يک دودو  دودو

روی کف کلاس چه آهنگ جالبی است!

يک ريتم بی خيال تر از من .. . چه تابلو!

خانم سکوت ! قصه ی شاه و کنيزک است

حالا رسيده ايم به بيت دويست و دو

من فکر می کنم که چه از مولوی پرم !

مثل هميشه گم شده ام در خيال تو ...

يک شعر در تمام تنم وول می خورد

يک واژه مثل «مست» نه مثل «تلو تلو»

دارد تمام ذهن مرا مسخ می کند

دارد تمام ذهن مرا اين ضمير «تو»...

اين که هنوز تازه تر از هر جوانه ای است

تکرار می شود ... نه که هر لحظه نو به نو

در من طلوع می کند و شمس می شود

«او» هشت قرن آمده تا شعر من جلو

«او» هشت قرن امده تا شاعرش شوم

مهمان کند مرا به دو ليوان درخت مو !

«يک دست جام باده و دستی به زلف يار»

يک دو   دودو   دودو   دودو يک  دو دو     دودو

******

: ساکت ! صدای پای تو ذهن کلاس را

آشفته می کند . برو بيرون برو برو!

*******

من فکر می کنم که چه از مولوی پرم!

... حالا رسيده ايم به بيت دويست و دو ...

شاه وکنيز آخر اين قصه با همند

اما خدای شعرم ! خاليست جای تو !