شب يک نفر مرد يا زن در زير يک نور قرمز
هی راه می رفت تنها هی مايع شور قرمز

از چانه اش چکه می کرد از جای زخمی قديمی
از جای زخمی شبيه يک دو سه هاشور قرمز

می خواست تا بی خبر در حجم خيابان بميرد
هی فکر می کرد شايد يک جرعه انگور قرمز

پلکش پريد و به ياد بی تابی خانه افتاد
شايد کسی فکر او بود شايد در آن دور قرمز

شايد کسی فکر او بود شايد ... ولی نه! محال است
جايی ندارد ـ ندارد ـ يک روح منفور قرمز!
XXX

شب زير پل ساکت و سرد افتاد و زنبور قرمز
دور تنش پرسه می زد.... دور تنش پرسه ... وزززز وزززززززز