يك شب گرم و تير و تيره مرا يک نفر ديده بود مستامست
که به سوی خودم روانه شد و رفت توی اتاق و در را بست

زير لب چند آيه «حافظ» خواند و خودش را دو باره پيدا کرد
گيج يک روز خواب و بيداری به خداوند تکيه داد و نشست

به خداوند تکيه داد و گريست به خداوند تکيه داد و نوشت:
ای حضور هميشه در آغوش! ای خيال هميشه دور از دست!

XXX
«من» پر از فکر و خواب و بيداری در تب لحظه های تيره و تار
داشت در هيچ و پوچ گم می شد که خداوند گفت يادت هست؟

روز قول و قرار ما و شما که پر از شعر های رقصان بود
تو دلت را به من سپردی و بس ساعت هفت و نيم صبح الست!

«من» کمی فکر کرد ... خوابش برد !
لا لالا لا لالا لالا لا لا....