زن خيره مانده بود به دورادور با چشم های بندری و دريا
آهنگ آشنای غريبی داشت آهنگ ساز يک پری و دريا

هی موج موج موج کسی را خواند هی موج موج موج کسی را برد
آرام در سياهی شب گم شد منهای کفش و روسری و دريا

در موج گيسوانش می پيچيد در موج گيسوانش طوفان شد
زن بی خيال هر چه و هر کس خواند: «تو در تنم شناوري» و دريا

اين جمله را گرفت و به ساحل برد در بی صدای هر شب شن ها ريخت
ساحل سکوت بود و کسی آرام با شعر های سرسری و دريا

دنبال رد پای خودش می گشت می گشت بی صدايی شن ها را
چيزی نمانده بود از او غير از موج حرير روسری و دريا
XXX

آرام در سياهی شب گم شد