من مات دست های تو ام مثل آهوی خيره توی تن کاشی
تو محو رنگ ها و خودت هستی محو همين قواعد نقاشی

که يک حصار رنگی تو در تو را می کشد مقابل چشمانم
سبز و سفيد و قرمز و اخرايی زرد و سياه و قهوه ای و ماشی

حالا بجای پرتره ی يک مرد آزاد و بی خيال و رها در تو
در گير و دار يک غزل نابم در گير خط و نقطه - من ناشی

هی سيب سيب می کشم و غمگين هی سرخ سرخ می کشم و مغرور
هی خيره خيره می کشم و آهو هی دست دست می کشم و کاشی

XXX
تو کنجکاو اين همه نامفهوم تو کنجکاو اين همه ناممکن
از من سوال می کنی و آنوقت می گويم اين غزل که شما باشی

محصول يک خيال پر از رنگ است محصول خط و خيره و دست و سيب
توضيح اين که: صورتی . آبی! تفسير اين که : قهوه ای و ماشی!