امروز يه غزل از دوست خوبم«بهجت فروغي» مهمون منه. خودمو دو سه روز ديگه بخونين!

:
بتاب در تن هم تار و پود قالی را
بباف موی پريشان و دست خالی را

بجای حاشيه با کرک های خاکی رنگ
بکش به دار ترک های خشکسالی را

بگير نيمه ی نخ را و از کمر بشکن
بباف در دل شالی زنی شمالی را

وبعد کشت و درو پای قالی اش بنشان
که پر کند همه ی خانه های خالی را
XXX

رديف رنج به پايان نمی رسد شاعر!
بچين اضافه ی رج های احتمالی را