نامه ای از ژوزف به شواليه ی نا موجود
تتق تتق تتتق تق تتتق تتق تتق تق ....
می ايستم فاتحانه سرزمين تو را تا دور دست می نگرم . «رم»من!همه ی راه ها به تو ختم می شود .
حالا اين منم که از جاده های شالی گذشته ام و دستان آهنی ام از بوی ليمو پر شده است .
می آيم . بوی ليمو را به گيسوانت آويزان می کنم . گيسوانت را رها کن در باد . بگذار آفتاب هوايی بخورد...


آفتاب که هوايی بخورد می رسم به قلمروت . تو اين لرد پاکباخته را در سبز ترين ارديبهشت دنيا می پذيری . کنار سپيد رود ايستاده ای و باد با بالا پوش آبی ات عشق می کند .من می وزم از بوی ليموی مو هايت می گذرم . روی پولک های براق زره ات پخش می شوم .می شوم «تو» تنت در نقره ای سوزان اين قفس می لرزد . می چشی مرا . داری اسمم را مزمزه می کنی . يک سطر بيشتر نمانده تا مزمزه ات زمزمه شود .
می شود.
روبرويت ايستاده ام. حالا هی با هم اشتباه می شويم.بگو ببينم من ژوزف ام يا تو ؟ تو نا موجود تری يا من ؟ اين چشم های خيره از آن کداممان است؟لبان چه کسی به سلام می جنبد؟نمی فهمم شيرينی دو هجای ژوزف لبهای کداممان را چسبناک ميکند؟
XXX
«پروانه های کوچک زرد رنگ» از راه می رسند .روی گيلاسها می نشينند .شهد لبهات را مک می زنند . نام ونشانم توی تن اين همه پروانه وول می خورد . تکه تکه می شوم . هر کدام از زرد ها به سويی می روند... مثل تو ناموجود شده ام شواليه بانو!
ديگر همه ی نام ها دروغند. تنها تويی که واقعی هستی ...
.....................................................................................«نا تمام »
................................................... امضا:پدرو ژوزف لابوسکی