صحرا نگریست مرد بی یاور را

تنها تنها غریب نام آور را

آنقدر کریم است که در سجدۀ خون

بخشیده هم انگشت هم انگشتر را

¤

از رنگ و ریای زندگی پر باشم؟!

در بند هزار چشمه آخور باشم؟!

این رسم مروت و جوانمردی نیست

می خواهم که بمیرم و "حر" باشم 

¤

باید که از آفتاب سر پُر باشی

با هم نفسان صبح دمخور باشی

نام پدرت یزید باشد، باشد!

باید که به خاطر خودت "حُر" باشی 

¤

اندوه توآمیخته با جان و تن است

یک بغض شکسته در تسلای من است

این اشک که می آید با شور و شتاب

درهیات دسته های زنجیر زن است

¤

ای صبح! اگر تورا فراموش کنند،

شب را به هزار لایه تن پوش کنند،

در سُم کوب هزار اسب این خورشید،

را سخت محال است که خاموش کنند