شب می تواند با نگاه تو افسانۀ شیرین تری باشد

باید که در چشمانتان یک باغ ،انگورهای عسکری باشد

الماس لبخندی که می بینی، در خوشه هایی که نمی چینی

شاید که این گنجینه نادرشاه! هندوستان دیگری باشد

کشورگشایی های دستانت، بیدادهای چنگ و دندانت

انگار در من روز و شب باید، ویرانگری لشگری باشد

تردید را یکباره حاشا کن، این قلعه های تیره را وا کن

حیف است گندمزارهای من، پیچیده زیر روسری باشد

دل بسته ام که دل نخواهم کند از سرزمین های بر و دوشت

نه! بره آهو را گریزی نیست، تا مرتع پهناوری باشد

بگشای مرز شانه هایت را، تعبیر کن افسانه هایت را

تا زنده رود چشم هایم را، یک بار دیگر بستری باشد.